بابا
نیم
ساعت پیش، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط
از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که
من ایستاده بودم آمد…
آواز که خواند تازه
فهمیدم… پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:24 توسط سیمین
|
خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خدا پرستی جبران کنند بیزار است از آن ها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد!!