روزی همه دانشمندان مردند ....

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند قایم موشک بازی کنند 
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد. 
...همه پنهان شدند الا نیوتون
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین. 
…97, 98, 99.100. انشتین شمرد
.او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون  در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد:  نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك) 
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
..او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست...
..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه  .........
...از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم  پس پاسکال باید  بیرون بره (پاسکال سك سك)

این داستان واقعی است!!!!

در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد.
اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه ازبهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش کاست و چند ثانيه‌اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

يک دقيقه بعد، ويلون‌زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمي بي‌آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تکيه داد، ولي ناگاهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌اي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي ‌برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد، و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقيقه‌اي که ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيکه ويلون‌زن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسي متوجه شد، نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت.

هيچکس نمي‌دانست که اين ويلون‌زن همان (جاشوا بل) يکي از بهترين موسيقيدانان جهان است، و نوازنده‌ي يکي از پيچيده‌ترين فطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار مي‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا کرده بود که تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود، و قيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.

اين يک داستان حقيقي است، نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن‌پست ترتيب داده شده بود، و بخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي سليقه و اولويت ‌هاي مردم بود.

نتيجه :آيا ما در شرايط معمولي وساعات نا‌مناسب قادر به مشاهده و درک زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌کنيم؟ آيا نبوغ و شگرد ها را در يک شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي کنيم؟
يکي از نتايج ممکن اين آزمايش ميتواند اين باشد،
اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است گوش فرا دهيم چه چيزهاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟

تعجيل کن

اي پاسخ گرامي امن يجيب ها!
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها


چشم جهان به چشمه ي دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها


تکليف انتقام شهيدان به دوش کيست؟
خون مسيح مانده به روي صليب ها


برخيز و بزم شب زدگان را به هم بزن
اي آشنا به ندبه و اشک غريب ها


تعجيل کن به خاطر صدها هزار چشم
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها!

بخش هایی از دعای کمیل

ای معبود من و ای آقای من به حق آن نیرویی که مقدس کردی و به آن فرمانی
که مسلمش کردی و صادر فرمودی و بر هر کس آن را اجرا کردی و مسلط گشتی، از
تو می خواهم که ببخشی بر من در این شب و در این ساعت هر جرمی را که مرتکب
شدم و هر گناهی را که از من سر زده و هر کار زشتی را که پنهان کرده ام و
هر نادانی که کرده ام؛

چه کتمان کردم و چه آشکار، چه پنهان کردم و چه درعیان و هر کار بدی را که به نویسندگان گرامیت دستور یادداشت کردنش رادادی، همان نویسندگانی را که آنها را موکل بر ثبت اعمال من کردی و آنهارا به ضمیمه اعضا و جوارحم گواه برمن کردی و اضافه بر آنها خودت نیزمراقب من بودی و گواه اعمالی بودی که از ایشان پنهان می ماند و البتهبواسطه رحمتت بود که آنها را پنهان داشتی و از روی فضل خود پوشاندی.

ازتو می خواهم که بهره ام را وافر و سرشار گردانی از هر چیزی که فروریزی یا
احسانی که فرمایی یا نیکی هایی که پخش کنی یا رزقی که بگسترانی یا گناهی
که بیامرزی یا خطایی که بپوشانی.

فاصله نیکی و بدی

پسر  زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت.

بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .

 هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت:

کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد .

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد .

او به خود گفت :

او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت : مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم .

در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : «این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو  می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری » وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و  اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را می خورد . به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت .

مدعی نادان

گویند: ابلیس نزد فرعون آمد. وی خوشه ای انگور در دست داشت و در حال خوردن بود.

ابلیس گفت:"هیچ کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب سازد؟"

فرعون گفت:"نه!"

ابلیس به یاری جادو، آن خوشه انگور را،خوشه مروارید خوشاب ساخت.

فرعون تعجب کرد و گفت:"آفرین بر استاد مردی که تو هستی!"

ابلیس سیلیی بر گوش او زد و گفت:"مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت، دعوی خدایی چگونه میکنی؟!"

توكل....

چرامضطرب و نگران مي‌شويد؟ خود را به من بسپاريد. آنگاه من خود به مشكلاتتان فكر مي‌كنم. من هيچ چيز از شما نمي‌خواهم. مگر اينكه خود را به تمامي به من بسپاريد.من تنها زماني در كارهاي شما مداخله خواهم كرد كه شما چگونه تسليم شدن را بياموزيد. آنگاه ديگر لازم نيست هيچ نگراني داشته باشيد.با همه ترسها و نا اميدي‌ها خداحافظي كنيد. ولي شما در عمل نشان مي‌دهيد كه به من اعتماد نداريد، حال آنكه مي‌بايد چشم و گوش بسته من تكيه کنيد.


تسليم يعني فكرتان را مشغول مشكلات و مسائل نكنيد. بلكه همه چيز را به دست من بسپاريد و بگوييد:خداوندگارا، اراده تو جاري شود، تو مشكلاتم را حل كن. تسليم يعني آنكه بگوييد: خداوندگارا ، ستايش ترا كه همه چيز بدست توست وتو امور مرا به بهترين نحو و آنگونه كه به صلاح من است تدبير مي‌كني.
بياد داشته باشيد كه فكر كردن راجع به نتيجه كار خلاف تسليم بودن است. آن به اين معني است كه شما نگرانيد كه چرا مسئله‌اي آن نتيجه دلخواه شما را ببار نياورده است. اين نوع رفتار نشان مي‌دهد كه شما عشق من به خود را باور نداريد و به اين حقيقت كه زندگي شما تحت كنترل من است و هيچ چيز از سيطره من خارج نيست، اعتقاد نداريد.
هيچگاه راجع به اينكه مسئله‌اي چگونه و به چه نحوي تمام خواهد شد وچه پيامدهايي بدنبال خواهد داشت، فكر نكنيد. اين وسوسه در شما نشان اين است كه به من اعتماد نداريد. اگر مي خواهيد كه من امور شما را به عهده بگيرم مي بايد تمام تشويش ها و نگرانيها را كنار بگذاريد. من تنها زماني شما را هدايت مي‌كنم كه شما خود را كاملا به من سپرده باشيد و زماني كه من شمارا از راهي به راه ديگري كه انتظارش رانداريد هدايت كنم، خود شما را در ميان بازوانم حمل خواهم كرد.
آنچه شما را به طور جدي ناراحت مي‌كند، استدلالها ، نگرانيها و تشويش‌هايي است كه خود براي خود ايجاد مي‌كنيد و اينكه مي‌خواهيد خواست خود را بهر قيمتي كه شده بدست آوريد. من مي‌توانم تمام مايحتاج شما را، چه مادي و چه معنوي،برآورم. فقط اگربه من بگوييد: تو نيازهاي مرا برآورده سازو سپس با چشمان بسته آرام بگيريد. بشما نعمتهاي فراوان خواهم داد، اما فقط در صورتي كه خودرا كاملا به من سپرده باشيد و بمن توكل كرده باشيد. ولي شما تنها زمان ناراحتي به من دعا مي‌كنيد و از من مي خواهيد كه مشكلاتتان را آنگونه كه خود مي خواهيد حل كنم. در حقيقت شما به من اعتماد نداريد و فقط مي خواهيد كه من آرزوي شما را براورده كنم و خود را با خواست‌هاي شما وفق دهم.

به مانند آن بيماري نباشيد که نزد طبيب رفته ولي خود نسخه خود را مي پيچد. بلکه حتي درمواقع ناراحتي چنين دعا کنيد: خداوندا، تورا ستايش مي‌کنم و از تو براي اين مشکلي که حکمتي در آن است سپاسگزارم و از تو مي خواهم که همه چيزرا براي من در اين زندگي زميني و گذرا به بهترين وجه تدبير کني،زيرا تو ميداني چه چيز به صلاح من است.

گاهي شما حس مي کنيد که مصيبت‌ها و پيشامدهاي ناگوار بجاي کم شدن بيشتر مي شوند.نگران و مضطرب نشويد.چشمهايتان را ببنديد و با ايمان کامل چنين دعا کنيد: اراده تو جاري شود. و آنگاه که چنين گفتيد، من حتي اگر لازم باشد معجزه نيزمي‌کنم. ولي تنها زماني چنين خواهم کرد که خودرا کاملا به من سپرده باشيد. من هميشه به شما فکر مي کنم ولي تنها زماني مي توانم به کمکتان بشتابم که شما نيز کاملا به من تکيه کرده باشيد.

داستانی از بهلول

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟

بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :


آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و ...

تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :

ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و
آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و
پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :

ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .

متن سنگ قبر چندین شخصیت معروف

متن سنگ قبر پروین اعتصامی
آنکه خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است



متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم




متن سنگ قبر کوروش کبیر
ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر


متن سنگ قبر فریدون مشیری
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین




متن سنگ قبر فردین
بر تربت پاکت بنشینم غمناک
کوهی زهنر خفته بینم در خاک
از روح بزرگ هنریت فردین
شاید مددی به ما رسد از افلاک


متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست


متن سنگ قبر خسرو شکیبایی
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد


متن سنگ قبر حافظ
بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود


متن سنگ قبر شاپور
قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......


متن سنگ قبر سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من


متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی


متن سنگ قبر وینستون چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست


متن سنگ قبر اسکندر مقدونی
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود


متن سنگ قبر نیوتن
ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....
وهمه روشن شد


متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)
3.141562353589793238462633862279088




متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)
بهترین ها هنوز در راهند....
انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

     

    ماه مخفي شدنش نيز تعادل دارد....

    جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
    ناخودآگاه به سمت تو تمايل دارد
    بي تو چندي‌ست که در کار زمين حيرانم
    مانده‌ام بي‌تو چرا باغچه‌ام گل دارد
    شايد اين باغچه ده قرن به استقبالت
    فرش گسترده و در دست گلايل دارد
    تا به کي يکسره يکريز نباشي شب و روز
    ماه مخفي شدنش نيز تعادل دارد
    کودکي فال‌فروش است و به عشقت هر روز
    مي‌خرم از پسرک هر چه تفأل دارد
    يازده پله زمين رفت به سمت ملکوت
    يک قدم مانده زمين شوق تکامل دارد
    هيچ سنگي نشود سنگ صبورت، تنها
    تکيه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد...

    * سيد حميدرضا برقعي

    ماه رمضان شد....

    سلام.حلول ماه مبارک رمضانو بتون تبریک می گم .ان شاء الله هممون توفیق مخلصانه بندگی کردنو در این ماه پربرکت و عزیز داشته باشیم.امیدوارم که حالتون توپ توپ باشه.ببخشید که یه هفته اس آپ نکردم مسافرت بودم....

     

    ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد

    عشق و طرب و باده، به وقت ‏سحر افتاد

     

    افطار به مى كرد برم پير خرابات

    گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد

     

    با باده، وضو گير كه در مذهب رندان

    در حضرت حق اين عملت ‏بارور افتاد

     

    حضرت امام خميني (ره)

    قرآن و علم امروز...

    در قرآن جمعا ۱۳ بار از کلمه ی خشکی و ۳۲ بار از کلمه ی دریا یاد شده است.

    خشکی+دریا=کل زمین.(۳۲+۱۳=۴۵).

    یعنی نسبت دریا ۴۵/۳۲ ونسبت خشکی۴۵/۱۳ است که اگر به درصد بیان شود٬خشکی ۲۹٪ و دریا۷۱٪ می باشد.که با محاسبات علمی امروز بشر مطابقت دارد.

    اما در زمان نزول قرآن هنوز همه ی قاره ها کشف نشده بودند٬همانطور که میدانید قاره ی امریکا قرن ۵ کشف شد.

    پس تعیین نسبت دریاها به خشکی ها امکان پذیر نبوده.

     

    عمر زمین و دنیا!
    طبق آیه ی ۳۸سوره ی ق:خداوند دنیا را در ۶روز آفریده.

    وطبق آیه ی ۹ سوره ی فصلت:خداوند زمین را در ۲روز آفریده.

    امروزه دانشمندان می گویند عمر دنیا ۵۰۱۳میلیارد سال وعمر زمین ۵۰۴ میلیاردسال می باشد.

    اگر۵۰۱۳رابر۵۰۴تقسیم کنید،جواب ۳ خواهد شد و۶ تقسیم بر۲نیز ۳ خواهد شد.

    یعنی علم امروز نیز به این مسئله رسیده که عمر دنیا ۳ برابر عمر زمین است.

    ماه من غصه چرا؟

    ماه من غصه چرا؟

    آسمان را بنگر که ، بعد صدها شب و روز

    مثل آن روز نخست

    گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد!

    یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان

    نه شکست و نه گرفت!

    بلکه از عاطفه لبریز شد و

    نفسی از سر امید کشید

    و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید

    زیر پاهامان ریخت

    تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست

    ماه من غصه چرا؟

    تو مرا داری و من

    هر شب و روز

    آرزویم همه خوشبختی توست!

    ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

    کار آن هایی نیست که خدا را دارند ...

    ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

    یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

    با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

    و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست!

    او همانی است که در تارترین لحظه شب

    راه نورانی امید نشانم می داد ...

    او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد

    همه زندگی ام غرق شادی باشد ...

    ماه من!

    غصه اگر هست بگو تا باشد

    معنی خوشبختی

    بودن اندوه است ...

    این همه غصه و غم

    این همه شادی و شور

    چه بخواهی و چه نه

    میوه یک باغند

    همه را با هم و با عشق بچشین ...

    ولی از یاد مبر

    پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

    و در آن باز کسی می خواند:

    که خدا هست، خدا هست

    و چرا غصه؟ چرا؟

    ياد من باشد...

    *یاد من باشد آن گونه باشم که باید ..نه آن گونه که افکارم میگویند ...

    شیطان راه به باید های من ندارد اما به افکارم، شاید ...

     

    *یاد من باشد بیشتر مراقب دلم باشم ...نگذارم هرجایی برود...

    هرزه شود ...یا که دست بیگانه به دستش بخورد ...

     

    *یاد من باشد حرفی نزنم از راز ستاره ها...با زمین و زمینیان

     

    *یاد من باشد بال پروانه ها رانباید گرفت ...میشکند ....

    فرصت پروانه ها کوتاه است... نباید خانه نشینشان کرد....

     

    *یاد من باشد نوای کبوتر و بلبل فرق ندارد ...

    هردو زیباست ..نغمه ی عشق است... تسبیح حق.....

     

    *یاد من باشد با حق باشم ..حتی اگر به قانون زمین بر میخورد!

     

    *یاد من باشد من تنها نیستم ...خدای من همین جاست ..بالای سرم...

    صاحب مهتاب است....یاد من باشد دوستم دارد....

     

    *یاد من باشد ....یاد من باشد خدا ناصحان به خود را دوست دارد...

    هر کس به دنبال چیزی ...

    روزی یکی از منتقدین پیش برنارد شاو  آمد و در ضمن صحبت کردن به شوخی گفت:«تو بزرگترین مرد روزگاری ولی فقط یک عیب داری.»

    شاو با سادگی پرسید:«چه عیبی دارم؟»

    گفت :« زیاد دنبال مال دنیا می روی .»

    شاو پس از لحظه ای سکوت پرسید:« تو دنبال چه چیزی می روی؟»

    منتقد گفت:«من به دنبال فضیلت و شرف هستم.»

    شاو خندید و گفت:«مساله حل شد.هر کس به دنبال چیزی می رود که ندارد!»

     

    (البته من این مطلبو فقط از جنبه ی طنزش گذاشتم و بهش اعتقاد ندارم!!!!)

    پروفسور حسابی و انیشتین


    پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین وآخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود، در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسور انیشتین تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار انیشتین برایشان مشخص میشود پس ازملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور انیشتین تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید.

    پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:
    وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت انیشتین روبرو شدم ایشان را بی اندازه ساده، آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش، به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفترکارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست، نظریه خود را درارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

    یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات انیشتین رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام، دیگر ازخوشحالی نمی توانستم نفس بکشم، در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند، به این ترتیب با پیگیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا انیشتین، بهترین آزمایشگاه نورآمریکا در دانشگاه شیکاگو، با امکانات لازم را در اختیار من قرار دادند و درخوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند،اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم، متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است، بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم، رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است، گفتم اما با این روش امکان سوءاستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطاهای احتمالی همکاران خیلی ناچیز است.

    بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روزدفاع مشخص شد، با تشویق حاضرین در جلسه، وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم انیشتین در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند، من که کاملا مضطرب شده و دست و پای خود را گم کرده بودم با اشاره ی پروفسور انیشتین و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور انیشتین من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیارشماست.

    آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت انیشتین از نظریه خودم دفاع می کردم و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسان وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست. بعد از کسب درجه دکترا انیشتین به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

    عصر جمعه...

    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم

     

    بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است

     

    چرا آب به گلدان نرسیده است

     

    چرا لحظه باران نرسیده است

     

    هر کس که در این خشکی دوران

     

     به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است

     

    و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است

     

    بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

     

    بنویسد که هنوزم که هنوز است

     

    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است

     

    چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است

      

    خداوند گواه است دلم چشم به راه است

     

    ودرحسرت یک پلک نگاه است

     

    ولی حیف نصیبم فقط آه است

     

    تویی آئینه ،روی من بیچاره سیاه است

     

    وجا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم

     

    امید

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
    سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

    تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟


    صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


    مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟

    آنها در جواب گفتند:ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!

    حاضر جوابی های جالب

     دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

     معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار 

    عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. 

    دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ 

    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

    معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ 

    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

    *****************************************
    یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. 

    ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. 

    از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

    مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

    دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده! 

    ************************************
    عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه

    بچه‌ها راتشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند. 

    معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و

    بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. 

    یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

    ***********************************************
    معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. 

    بچه‌ها گفتند: بله 

    معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ 

    یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست. 

    ***********************************************
    بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته

    بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست. 

    در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید

    بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

    راز خدا

    کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت

    اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

    چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید

    تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

    به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم

    یواشکی من و این چشم های مانده به راهت

    هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم

    صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

    چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت

    نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

    اعمال امشب

    دعای عمومی برای فرج راس ساعت 11 شب نیمه شعبان :
    1. سوره یس
    2. زیارت آل یس
    3. دعای فرج
    راس 1 ساعت برای فرج دعا کنیم و نیمه شعبان امسال جشن میلاد و ظهور را با هم برگزار کنیم .
    اگر با هم یکصدا شویم می شود انشاالله

    (آدم تو مصلحتای خدا می مونه.تقریبا همه چی برای انتقالی گرفتنم به اصفهان  داشت عالی پیش می رفت با چند تا از آشناها که فرار بود برای انتقالی کمکم کنند صحبت شده بود و دیگه داشت جور می شد .

    امروز قرار بود که برم دانشگاه اصفهان و فرم انتقالیمو تحویل بدم که دیروز اتفاقی یکی از دوستان که دانشجوی اصفهان هست رو دیدم خیلی از اصفهانیا بد گفت و تا شنید میخوام انتقالی بگیرم خیلی ناراحت شد و می گفت به نظرش اشتباه محضه و.....از اونجا که مطمئنم بخاطر خودم میگه  باعث شد تا دوباره  به انتقالیم فک کنم.

    حسابی سر در گمم و نمی دونم چیکار کنم از طرفی وقت زیادی هم برای فکر کردن راجع به تصمیمم ندارم.

    خدایا به حق این شب عزیز خودت کمکم کن که بهترین تصمیمو بگیرم و هرچی خیره اتفاق بیافته.)

     

     

     

    شما نجار زندگی خود هستید!

    یک روز او با صاحبکار خود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می‌خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار در حالی که با تأسف با این درخواست موافقت می‌کرد از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه‌ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی پذیرفت در حالی که دلش چندان به این کار راضی نبود؛ پذیرفتن ساخت این خانه بر خلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین مواد اوّلیة نامرغوبی تهیّه کرد و به سرعت و بی‌دقتی به ساختن خانه مشغول شد و به زودی کار را تمام کرد. او صاحبکار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه‌ایست از طرف من به تو به خاطر سال‌های همکاری. نجّار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می‌دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود لوازم و مصالح بهتری تهیّه می‌کرد و تمام مهارتی که داشت برای ساخت آن به کار می‌برد، یعنی کار را به صورت دیگری پیش می‌برد .

         این داستان ماست. ما هر روز که می‌گذرد زندگی‌مان را می‌سازیم. گاهی کمترین توجهی به آنچه که می‌سازیم نداریم. پس در اثر یک شوک و اتفاقی غیرمترقبه می‌فهمیم که مجبوریم در همین ساختهها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می‌کنیم. فرصت‌ها از دست می‌روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته‌ایم ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می‌شوند. یک تخته در آن جای می‌گیرد و یک دیوار برپا می‌شود. مراقب سلامتی خانهای که برای زندگی خود می‌سازید باشید.

    زیبا سلام......

    هوالخیرحبیب و محبوب

    زیبا سلام؛

    چند هفته است که "فاصله ها" خیلی فکرمو مشغول کرده ،  فاصله هایی که کارگردانش شیطونه و بازیگرشم من ، فاصله هایی رو که من پدید آوردم  و چقدر این فاصله ها با کسی که ردای عشق تو رو بر تن کرده متضاده ، این فاصله ها رو وقتی با ادعای ((به فکر تو بودن)) جمع می کنم برابر میشه با یه فاجعه به اسم ریا ، یعنی دقیقا همون چیزی که ازش متنفرم....

    خداوندا؛

    خوب می دونم که سزاوار چون تویی که بهترین ها رو به من عطا کردی این نیست.گاهی چقد ظالمانه باهات برخورد می کنم ، چقدر ساده فراموشت می کنم ، چقدر راحت تو و نعمت هاتو از یاد می برم ، چقدر....

    محبوبم؛

    نمی دونم خلیفه های زمینی تو به چی می گند نعمت و چه تعریفی از معجزه دارند؛

     اما برای من ، تو ، بودنت ، حس کردنت یعنی نعمت؛

    حضورت برام مقدسه؛

    و نگاه پرمهرت روکه هیچوقت حتی گاهی که غرق گناهمو ازم دریغ نمی کنی یعنی معجزه؛

    این که تکیه گاهمی ، دستامو می گیری و هیچ وقت تنهام نمیذاری یعنی موهبت تو رو داشتن؛

    این که عزیزایی رو بهم دادی که هرکدومشون برای من نمادی از تواند بم نشون میده که همیشه به فکرمی؛

    این که بابایی رو بهم دادی که لبخند پرمهرش خستگی هامو از بین می بره ، برام خیلی ارزشمنده؛

    این که همواره آغوش گرم مامان با نوازش های پرمهرش پذیرام هست ، برام آرامش بخش ترین لحظه زندگیمه؛

    این که آبجیجون بعد یه روز پرکار توی مطبش با یه چهره ی شاد و پرانرژی وارد خونه میشه برام خیلی قشنگه؛

    و اینا همه یعنی نشونه های حضور تو و بخاطر اینکه برام وجودتو رو هویدا می کنن خیلی عزیزند...

    زیبای مطلق؛

    لیاقت سپاسگزاری کردن ازتو بهم بده...

    نابغه هایی که در دوران خود کودن شمرده می شدند!

    1. آلبرت اینشتین (Albert Einstein) در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود. یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت اینشتین او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!

     2. توماس ادیسون (Thomas Alva Edison) که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!

    3. بتهون (Ludwig van Beethoven) معلم او می گفت در طول زندگیش “اوچیزی یاد نخواهد گرفت”

     4. پیکاسو (Pablo Picasso) یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!

    5. هیلتون (Conrad Nicholson Hilton) که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!

    6. جیمز وات (James Watt) که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!

    7. امیل زولا (Émile François Zola) نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

    8. ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) مدرسه خود را با رتبه 42 به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!

    9. لویی پاستور (Louis Pasteur) در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!

    آنقدر منتظرم در ره عشق .......که اگر زود بیایی دیر است ...

    شاید آن روز که سهراب نوشت

    تا شقایق هست زندگی باید کرد

    خبری از دل مردم محروم نداشت

    شاید آنروز که سهراب نوشت

    شکم سیری داشت

    دل بی دردی داشت

    عشقی بی همتا داشت …

    آری سهراب ندانست که اینگونه نوشت

    آری ای سهرابم

    شاعر نام آورم

    تو ندانستی که چگونه دل مردم شکست

    کاش بودی و میدیدی

    همه قلبها زخمی،

    مادران می گریند

    بر سر قبر عزیزان از دست رفته ای خود

    همه جا تاریک است

    همه جا پر شده از کینه و جنگ

    باید اینطور نوشت ….

    چه شقایق باشد ، چه گل پیچک و یاس ، جای یک گل خالی است …

    تا نیاید مهدی زندگی دشوار است ……….